ناگفته های یک پدر
ناگفته ها که به خودش گفت و هم گریست لیکن کسی نگفت، که این رنج بهر چیست؟پیچید و درد خورد و بنالید زار، زار گفتا: مرا به یاد چو آرید یکی دو بار جز نفل و هم دعا نکنم از شما طلب اینست چون قریب بسازد مرا به رب رفتم هزار عقده به دل، جانم ای پسر! بی تو سکوت کشت مرا، دیده ام به در سرمایه های زنده گی ام هم سعادتم درس امید همای من ای روح و راحتم من رفتم و به خاک ببردم فراق تان من را بسوخت هجر شما روح هم روان رفت آن بهار سبز و ترنم ز خانه ام پژمرد این چمن که چه سرد است لانه ام گشتم خزان و ریخت یکایک پر گلم بی رنگ و بوست باغ، نباشد تحملم آن ناز خنده های تو ای نوه ی عزیز پیچیده آن صدای تو رنج مرا گریز آن ب...
ادامه مطلب